تبليغاتX
مدادشمعی

مدادشمعی

 

هيچ چيز بي حاصلي وجود نداره ، هيچ اتفاقي نمي يفته كه هزارو دو معلول نداشته باشه ، در واقع يه علته كه كلي نقشه پشتش خوابيده ، فقط ما هنوز دل نداديم به اين همه پيچيدگي .

در همين زمينه به اين ميرسيم كه هيچ موجودي موجود نشده مگر به علتي و سببي ، كه يه رحمتي پشتشه !

چند وقته پيش كه از سوسكاي بزرگ و عظيم الجثه ي اتاقم آسي شده بودم ، شروع كردم به تحقيق كه بفهمم فايده ي سوسك دراين خلقت چيه ؟

اين مطلب و پيدا كردم و ايمان دارم كه خيلي بيشتر از اينام هست ، يه چيزه مهمي ه حتمن كه سوسك به خاطرش اين خاري رو تحمل مي كنه !!؟؟

نوعی سوسک سیاه موسوم به "ملانوفیلا آکومیناتا" قادر است با تیز کردن دستگاههای حسی خود، برق آسا از محل بروز یک آتش سوزی در جنگل مطلع شده و صدای آتش را بشنود.کرم ها مي توانند پس از بیرون آمدن از تخم بدون اینکه خطری از سوی آتش متوجه آنها شود، از غذای محبوب خود لذت ببرند که چوب سوخته تازه است.

به گزارش سرویس بین الملل تابناک، دانشمندان از گذشته نیز می دانستند که در دو طرف بدنه سوسک دهها حفره و تورفتگی دارای دستگاههای حسی وجود دارد اما هم اکنون پژوهشگران دانشگاه بن در آلمان با شناسایی ساختار این دستگاهها، ثابت کردند که این سوسک صدای آتش را دقیقا می شنود.

این دستگاههای حسی، گلوله های کوچک دارای مقدار بسیار کمی آب هستند که جدار خارجی آنها از یک پوست چند لایه ای موسوم به "کوتیکولا" ساخته می شود.
"هلموت اشمیتس" از دانشگاه بن می گوید، در این مایع یک تار نازک حسی کوچک است. دانشمندان از طریق معاینات تفکیکی و جزء به جزء جدار خارجی کشف کردند که لایه های بیرونی تر بسیار محکم و سخت هستند.

بدین خاطر پوسته و جدار محکم می تواند نقش یک ظرف فشار را ایفاء کند. در صورت برخورد اشعه های گرم به مایع و لایه های انعطاف پذیر تر و درونی تر، آب اندکی خود را از هم باز می کند. از آنجا که پوسته و جدار به خاطر استحکام نمی تواند تغییر شکل دهد، صرفا تارهای حسی نرم تر تغییر شکل می دهند.

پژوهشگران این پدیده نوسان فشار را با شنیدن مقایسه می کنند و معتقدند که سوسک می تواند از طریق تحریک حسی، متوجه آتشی شود که در فاصله یک یا بیش از 10 کیلومتر قرار دارد و آن را بشنوند.

طبق گزارش پژوهشگران، دستگاه حس سوسک برای اطلاع از آتش بسیار حساس است و مکانیسم آن حتی شاید به مراتب سریع تر از سنسورهای ماوراء بنفش صنعتی باشد.
برخی از پژوهشگران حتی معتقدند که این حشره قادر به درک و ردیابی آتش سوزی ها تا فاصله 80 کیلومتری نیز است.

پژوهشگران مجذوب و شیفته این سوسک هستند که قادر است محل آتش سوزی را دقیقا شناسایی کند.
ترجمه: مرتضی جوادیان
منبع: مجله آلمانی اشپیگل 14 اوت 2008

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت13:14توسط ستاره | |

 

تو کتابی که داشتم می خوندم به این پاراگراف رسیدم . حسی که تجربه کردم اسمش شعفه زیرپوستی بود . فک کنم شمام به قد من لذت ببرید .

خداوند خالق كل كائنات است .

او قبل از هر چيز ، منشا آن چيزي به نظر مي آيد كه (( وجود )) يا (( زندگي )) خوانده مي شود .

همه جا و با همه هست .

 تمام و كامل است و لذا جمع اضداد را در خود دارد .

مهربان و كريم است اما نسبت به كسي ضعف ندارد.

با صادقين صادق است اما مي تواند از آنان كه با او مكر مي ورزند مكارتر باشد .

 با مومنين شفيق است ، اما با آنان كه دانسته با او مي ستيزند سخت گير است .

 به آنان كه فراموشش مي كنند بي اعتنا است و كساني كه دانسته موجب انحراف ديگران از راه راست مي شوند را منحرف مي كند .

 كساني كه را كه به او ايمان دارند در ايمان خود استوار مي دارد و آنان را كه در او به تمسخر مي نگرند در اعتقاد خود پايدار مي كند .

 رفتارش آينه وار است ، يعني اثرات نيات انسان ها را به آنان باز مي گرداند .

 با كوچكان كوچك است و با بزرگان بزرگ و قس علي ذلك .

ليكن از آنجا كه فياضيت اساس خلقت است ، لطف و رحمت و بخشايش او بر عدالتش غلبه دارد .

 

+نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت14:16توسط ستاره | |

 

دیدن خیلی چیزا اون موقه آسون تر شده بود .

از اونجایی که می گن همه چیز توی آب سبک تره ، فهمیدم که جرم واقعیت ها هم توی آب کم تره .

اصلا فهمیدن علت اینکه خیلی از وقایع رو نمی فهمم اینه که اونا خیلی سنگینن ، و اون موقه توی آب به راحتی چیزی که چند سال در حسرت فهمیدنش بودم ، به سادگی فهمیدم .!!

دایره ی نارینه رو دیدم که خیلی تمیزه شاید به خاطر این که یه روزنه ی نقره ای روش بود .

دیدم که بیشتر از هشتاد درصد دایره اش پر شده از زیبایی و متانت و خانومی و فهمیدگی یه آدم دیگه !

جای پای خودم رو هم دیدم !

توی اون دایره ی تمیز که تازه بسته هم نیست و جای پاها به راحتی می تونن ازش خارج بشن ، دیدن جای پای خودم کلی خوشحالم کرد . گرچه به حکم ثبت یه لبخند اونجا جا مونده بود .

لازم نبود حرفی بزنم ، خوشحال بودم که نه قراره اشکام رو پاک کنم و نه حرفی بزنم .

همه چیز رو تو دایره دیدم ، موها شو ، قد و هیکلشو ، کمالاتشو و حتی رنگ تیره ی چشماشو !

توی دلم به انتخابش آفرین گفتم !

و اون ازم تشکر کرد !

 

مبلای چرمی رو به راحتی کنار زد ، تابلوی روستای خاله شیوا رو از رو دیوار برداشت و یه مازیک مشکی از تو جیبش در آوورد و داد دستم .

و ازم خواست از سمت راست ، بالای دیوار شروع به نوشتن کنم .

از خواسته ی نارینه به قد یه دنیا هیجان زده شده بودم !!!!

خدای من رسیدن به آرزوها اینقدر آسونه ؟؟!! کسی موقعی که آسون ترین کار چرخوندن زبونته ازت بخواد قلم دست بگیری و بنویسی؟؟!!

کمی شنا کردم و رفتم بالا تا به سمت راست و بالای دیوار حال تلویزیون رسیدم .

 

 به نام خداوند بخشنده مهربان

 

عزیزترینم هر لحظه از نفس کشیدنم ، پیاده و سواره رفتنم ، خندیدنم ، درس خوندم ، شادیهای پنهانیم ، شعر گفتن و کتاب خوندنم برای تو حرف زدم و عشق فرستادم . آلان که می بینم خوشبختی ، تنها یک خواسته دارم :

به من ثابت کن که اینکه احساس می کردم از عشق من فرشته ها هم عاشق شدند حقیقت داشته .

به من ثابت کن که همه چیزایی که با باد و صدا و هوا و نور و آب برات فرستادم به دستت رسیده .

دوسش داشته باش ، اما نه برای امروز و فردا ، برای همیشه تا همیشه بدونم خوشبختی .

حرفاشو بشنو نه فقط شبهایی که تشنه ی شنیدنی بلکه اون موقه هایی که فکر می کنی حرفی واسه ی شنیدن نیست تا همیشه خیالم راحت باشه که حرفات رو می شنوه .

نوازشش کن هر لحظه نوازشش کن تا همیشه بدونم کسی کنارت هست و تنهایی رو تجربه نمی کنی .

و برای داشتنش خدا رو شکر کن که مطعنم می کنه ، که فردا که بیاد از دیروز عاشقانه تر دوسش داری . 

همیشه از اینکه عاشق یک فرشته بودم احساس غرور می کردم و امیدوارم اینو درک کنی که اونکه کنارته الان، لایق داشتن تو بوده و این چیز زیادیه ، قدرش رو بدون .

  

آخر نوشته هام می خواستم یه جمله ای بنویسم ، مازیکم نمی نوشت ، چند بار تلاش کردم ، فایده نداشت .

نگاهی کردم تو صورتش . می خندید .

فهمیدم که حرف نگفتنی ، باید نگفتنی باقی بمونه .

آخرین خط نوشتم :

تنها خوشبختی تو ئ که برای خوشبختی من دعا می کنه بهترینم .

 

+نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت21:45توسط ستاره | |

شبه

همه جا تاريكه .

پرده ي اتاقم از ترس اينكه اون پشت پنجره ام باشه ، كشيده است .

مي رم توي تختم ، زيره دوتا پتو ، چه كيفي داره اين زير . اين ازون لذت هاست كه هنوز ازم قهر نكرده : توي سرما بري توي رختخواب سرد زير دوتا پتو و سعي كني راههاي نفوذ هوا رو با پتو با پات ببندي و منتظر بشي تا دماي بدنت اون زيرو گرم و نرم كنه و قبل از اينكه بفهمي داغي يا نه ، ديگه نفهمي چه خبره !

من عاشق اينجور خوابيدنم !

ولي هنوز خوابم نبرده، از ديدن گردي آينم روي ديوار و خورده شیشه های چسبیده ی روش ذوق می کنم .

گوشيمو از زير بالشتم ميكشم بيرون و ساعت رو واسه فردا ست ميكنم و دوباره مي كنمش سر جاش . يه دو كلامي هم با خدا صحبت مي كنم و ديگه پلكام و مي بندم .

صداي آب مي آد . ... چك چك  ... چك چك  ... چك چك  ...

شايد داره بارون مي آد شايدم رادياتورم داره آب مي ريزه .   ديگه ممكنه آب از كجا چكه كنه ؟؟ مثكه مجبورم چشمامو باز كنم .

شبه

همه جا تاريكه .

پاهامو كه از تخت مي ذارم پايين رو زمين   چلپي صدا ميده . ... خداي من اتاقم پر آبه !!!

رادياتور كه داغ و خشكه ... اينجا چه خبره؟؟!!!!

دسته درم خيسه !!.....

درو كه باز مي كنم خشكم مي زنه . واي ي ي ي خداي من خونه توي آبه !!

الان ديگه تا زير زانوم تو آب ه . سرده هوا  خيلي سرده .

مامان و بايد بيدار كنم الان خيس مي شه ، سردش مي شه .

سامان و چيكار كنم خداي من يني چه خبر شده .؟!

مامان كجاست چرا تو تختش نيست ؟ چند بار صداش مي كنم اما جوابي نمي اد . هر بار كه صداش مي كنم كلي بخار از دهنم بيرون مياد .

ميترسم ، خيلي مي ترسم پشت گردنم از عرق ه سوزناك مي سوزه . هرموقه خيلي مي ترسم انگار اسيد ميريزن پشت گردنم !

هنوز نفهميدم جريان چيه ، فقط ميدونم بايد يه كاري بكنم ، بايد سامي رو ببرم بيرون .يه جاي بلند . بالاپشتبوم كه نمي تونم ۀ بايد ببرمش رو مهتابي .

در اتاق سامي بسته است ، باز نمي شه ، انگار قفله   .. ولي اون در كه قفل نمي شه ؟؟

با بازوم  محکم  به در مي كوبم . فايده نداره .. يه بار ديگه .. يه بار ديگه  ...

بازز    ش  

حجم زياد آب منو به ديوار اتاقم مي كوبه . همينجوري آب زياد و زيادتر مي شه . داره مي اد بالا ... يه نفس مي گيرم   و مي رم زير آب .

هيج موقع فكر نمي كردم كه تو آب به اين سردي بايد يه روز امتحان شنا بدم !!

خودم و به اتاق سامان مي رسونم و مي بينم كه نيست ؟؟  .... اصلا تخت آهنيش تو اتاقش نيست ؟؟

يني من دارم ميميرم  .؟؟. بايد اينجوري تنها بميرم . ؟؟؟!!!! خدايا اگه قراره بميرم كمكم كن اينقدر نترسم ، هميشه غرور اينو داشتم كه شجاعانه مي ميرم . خدايا به دادم برس . بازم عقبم از اونچه كه داره مي گذره !!

تلاش مي كنم با آخرين هواي محبوس توي ششهام خودم رو به حال تلويزيون برسونم ،

نارينه اونجاست  !!!!!   همینجوری سیخ جلوی مبلا وایساده رو به من !!  انگار انتظارم رو میکشید ؟؟!!

مثه منم لپاش و از هوا قلمبه نکرده ... اون همیشه با همه فرق داشت !!

چه حسه خوبی بغلش می کنم به امیدی که گرمم کنه . تو بغلش گریم می کنم ولی گریه کردن زیر آب از گریه کردن زیر بارونم بدتره . خودتم نمی فهمی داری گریه می کنی !!!

اونم منو بغل می کنه و همینجوری که تو بغلشم می شنوم که میگه :

نفس بکش .

نفس بکشم ؟؟!!

مگه من قورباغم که زیر آبم بتونم نفس بکشم .؟؟؟

ولی میشه -----  شد  ----- من آبشش دارم .

خوبه جلو آینه بودم که ببینم قورباغه  نشدم !!!

من آبشش دارم .!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت14:17توسط ستاره | |

 

يه نقطه ي سيال توي يه دايره ي بزرگ بسته .

يه هفته ي خيلي شلوغي بود .
هفته اي كه توش چند تا از اولين ها اتفاق افتاد .

امروز به اين فكر مي كردم كه  تو اين يه هفته به قد يك سال تجربه ي جديد داشتم . ( خدای شکر )
به چيزاي ديگه هم فكر كردم ، مثلاٌ به اينكه يه نقطه ي سيالم توي يه دايره ي بزرگ بسته يا شايدم توي يك 16 ضلعي ه منتظم .

يه نقطه ي سيال كه شبيه ستاره س .

اگه بخوام از آخر به اول برم :

ديشب براي اولين بار يكي از همبازياي دوره ي بچگي و بازيگوشيمو تو لباس دامادي ديدم و حس فوق العاده اي بود .

اون توي اين دايره ي بزرگ بسته به غير از جاي پاي بچگي ،هميشه حضورش رو مهمونم مي كرد ، حالا شدن 2 تا حضور توي اين دايره ي بزرگ بسته . چقدر خوشحالم از اينكه يه حضور گرم و سبز تو دايرم زياد شده .

تو هفته اي كه گذشت رفتم سفر . برگاي سبز و زرد و قرمز و سفيد ديدم ،آش دوغ خوردم و با گرمي هواي دهنم توي فضا ابر درست كردم ، آبي بيكران و آروم دريا رو براي يك سال تو خاطرم ذخيره كردم و كلي نفس گرفتم و حال كردم و به خودم مغرور شدم كه مثل پارسال زودتر از همشهريها و بچه محلها اولين برف سفيد رو تو مشتم گرفتم و به صورتم كشيدم .

تو اين سفر با چند تا آدم جديد هم آشنا شدم آدمهايي كه بودن باهاشون مثل هميشه لذت كشف دنياهاي ناشناخته رو بيشتر مي كرد و براي چند روز اولين بار به اين فكر كردم كه شايد بيشتر از نصف دايرم رو پر از حضور كنن اما . . .  جاي پاشون تا هميشه توي يكي از گوشه هاي 16 ضلعي ه منتظم بزرگ ه بسته ، ميمونه .

برخوردم با بعضي از جاي پاهاي گوشه هاي 16 ضلعي ه منتظم بزرگ ه بسته ، باعث مي شد از شروع دوباره ي يه كار لذت بخش صرف نظر كنم ، ... يكي از روزاي هفته ي پيش اولين روز بود .
انجامش دادم .

براي بافتن يه شال رنگي رنگي ، سي و دوتا دونه سر انداختم . و توي اين هفته كه گذشت شروع كردم به بافتم : يكي زير .. يكي رو . يكي زير .. يكي رو  . . .

هفته اي كه گذشت پر از شادي سامان بود ،  و چند ساله که لبخند سامان ، سامون ه زندگيم شده .

همش همين بود . يه هفته ي خوب .

رها ميگه تيتر نوشتت رو تغير بده ، ميگه دايره ي بزرگ بسته تو، يه قطعه اش كمه ، يه قطعه اش گم شده ، كامل نيست .

منم مي پذيرم .

 

+نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت13:32توسط ستاره | |

 
آسمان امروز آنچنان باريد كه من هم گريه كردم .
انگار سالها براي امروز خود خوري كرده بود ... شايد .

شايدم نحسي اين 13 گرفته بودش كه از طلوع تا غروب يكسره باريد .
اما نرم و نازك بر تن تشنه و سرد اين زمين باريد.

پيشتر ها باران ها كه مي آمد ميل با هم بودن را سرشار مي شد و حسرتي  نازك و نمناك و پنهاني را با آنها تجربه مي كردم .

   (( باران مي آيد ، و كوبش هر قطره بر هر سطحي ترا به يادم مي خواند ))

يا وقتي دگر كه  . . . 

      (( باران مي بارد بر گل شببو ، بوي خيس شببو بوي خوبيست ، يقينا دوست خواهي داشت ))

امروز اما باران با من حالي دگر داشت .

حالي كه از اطمينان وجود تو ، سرشارم كرد .

حالي خوش  . كه تو به ياد مني و اين قطره قطره ي عشق توست كه بر گونه هاي من نرم و نازك مي غلتد .

امروز برگهاي پيرو جوان در كنار هم شاداب بودند و ديدني . سرخ و زرد و سبز امروز درخشنده تر از هميشه مي رقصيدند . و بي نظير .

و بي نظير بود امروز هرچراكه ديدم و بوييدم .

امروز مرا زنده كردي .  از تو ممنونم                         

 

+نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت17:0توسط ستاره | |

 

رها مي گه به خيلي چيزاي دورو اطراف بايد كمتر توجه كرد
به بعضي چيزها هم بايد خيلي بيشتر فكر كرد  .

اما  بهش مي گم كه توي اين دنيا قانوني هست كه ذات ناچيز خيلي چيزا پر رنگ تر از اساس اصل هاست
و خيلي وقتها چشمهام پر مي شه از اين همه ناچيز و جايي ديگه نمي مونه تا جرقه اي رو ببينم .

به من مي گه اين درسته اما گاهي بايد براي رقاصه ي دنيا ساز مخالف زد تا به تو ايمان بياره و برات به زيبايي برقصه . !

به حرفش فكر مي كنم و صداي شازده كوچولو توي ذهنم تكرار مي شه كه
                                                        " آنچه اصل است از ديده پنهان است " .
در نتيجه دل ميدم به حرفش و قراري مي ذارم كه هر روز 1  چيز رو ببينم كه تا ديروز نمي ديدم

پريروز : وقتي تلاش مي كردم آخرين دونه ي برنج و با چنگالم گير بندازم اين فكر دويد توي ذهنم كه حكمت اينكه آدم هيچ وقت با يه دونه برنج احساس سيري نميكنه چيه ؟
و چه عجيبه كه مقداري برنج كه از انبوه 1 دونه هاي برنج جمع شده به جاي اون اين كار رو مي كنه و اگر هر كدوم از اين يك دونه ها كم و كمتر بشن ، هيچ انبوهي به وجود نمياد و هيچ آدمي از خوردن برنج احساس سيري نمي كنه .
ميشه اين رو براي خيلي از موجودات و مخلوقات تعريف كرد مثل قطره ي آب  كه رفع تشنگي نمي كنه مثل يه تيكه ابر باران زا كه بارون نمي اره
مثل افتادن يه برگ رنگي ه خشك يا تپيدن يك بار دل يا شايد     يك آدم .

ديروز : ديشب بارون اومد به اندازه ي هزار بار شكر باريدن بارون پاييزي و هوا تازه شد و تغيير كرد . امروز وقتي از پنجره ي ماشين داشتم به آسمون نگاه مي كردم
ديدم كه ابرا لايه لايه روي هم خوابيدن ، اگه تا چند وقته پيش اين صحنه رو ميديدم سريع مي گفتم اا ابراي كلاله اي   يعني قراره بارون بباره !!
اما امروز به اين فكر كردم كه وقتي بارون مياد يك عالمه ابر روي هم لايه لايه خوابيدن و اون موقع كه منتظر شكار اولين قطره ي باروني و سرت رو به آسمون ساعتها نگه مي داري فقط يه لايه ي ابر يا شايدم يه تكه هاي خالي بي ابر مي بيني اگه روز باشه خاكستري و اگه شب باشه سرخ ..

ما هيچ موقع فاصله ي بين ابرهارو نمي بينيم .
از جايي كه ما وايساديم ، ديدن جزئيات كار خيلي سختيه...

امروز: تا ظهر چيز تازه اي نديدم و خودم به حال خودم متاسف شدم به هزارو دو علت ، يكي اينكه خنده داره يا شايدم گريه داره كه چشمام اينقدر از يكنواختي و چيزايي كه خوب نيستن پره و دوم اينكه توي اين يكي دو روزه پيدا كردن اين چيزاي نو روزم رو عوض مي كنه اصلا حالم رو دگرگون مي كنه يه حال خوش !
خلاصه با نا امیدی از زمین نگاهم و ازش جمع كردم و پهنش كردم تو آسمون ، بين ابرا و آبي آسمون اين سو و اون سو مي كردم كه خورشيد و ديدم ،  يه چند ثانيه اي كه بهش نگاه كردم به اين رسيدم كه قدرت ديدن چيز تازه اي رو توي خورشيد ندارم و همزمان حسي بهم مي گفت كه بيخود نبوده كه چشمم خورشيد و گرفته ، يه چيزي بايد باشه .

تو همين كشو واكش از شدت نور چشمام بسته شد اما نگاهم هنوز داشت مي گشت .

پشت قرمزيي پلكام يه منحني ديدم ، خواستم ببينمش اما در ميرفت مثل سايه در مي رفت. ...  

  
    

+نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت22:18توسط ستاره | |